صبـــــــــر

خرید بک لینک
بالاخره انتخابات تمام شد!امروز رفتگران وعده ها را جمع میکنند...!!!مواظب باشند مسئولین به تحقق وعده های خود...و اما امروز بعد از چهار پنج روز الافی و برو بیا و ... یه کاغذ آچار که از هر طرفش چهار سانت سفیده و فقط اون وسطش یه کم عدد و اسم و... نوشته شده بود رو گرفتم...خیلی اذیت کردن...!قانون اداری ایرانه دیگه، باید عادت کنیم...!!بعد که اومد خوابگاه وقتی این برگه رو نشون یکی از دوستام دادم بهم گفت: وااااااااااااااااااااااای برگه ات ناقصه باید بری یه چیز دیگه بگیری که کامل بشه؟!با کلی عصبانیت و خستگی، گفتم چی؟گفت: میری خیابون فرخی یه دونه کوزه میخری و...دیگه تا صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:13

دعا کن و از خدا بخواه

فقط از خدا...!

ولی به سوی ساحل هم پارو بزن...

پی نوشت:

تصمیم گرفتم در آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم و حدود 50 روز دیگر فرصت تا آزمون

حال من ماندم و زمان معکوس تا 17 اردیبهشت...

سعی و تلاشم رو بر خواندن کتب خواهم داشت اما همچنان امیدم به خدا

صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 214 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:12

نمیدونم چی شد، یهویی دلم تنگ شد برا...

صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:10

چه جمله ساده ای گفت اما برایم سنگین بود...!بهم گفت: خوب به سلامتی مدرک کارشناسیتو گرفتی و بعدشم میری سرکار و ...گفتم: بعید میدونم...!یهو نمیدونم چی شد یهو برگشت و یه نگاه عجیبی بهم کرد و انگشت دستشو به سمت بالا گرفت و گفت:اگه اون بالایه بخواد میشه و اگه نخواد و تمام دنیا بخوان، نمیشه...همین یه جمله ی ساده رو گفت فقط همین و رفتولی دو روز از این قضیه میگذره اما من هنوز تو این فکرم و به خودم میگم کاش نمیگفتم بعید میدونم...! پی نوشت:نمیدونم چرا خدا رو فرا موش میکنم که همه زندگیم به دست اونه و هر چی بخواد میشه و هر چی نخواد نمیشه...الهی وربی من لی غبرک صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:09

اگر "سالی که نکوست از بهارش پیداست"...

وای به حال من...!!

اگر...


صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 235 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:07

خدا را در این شناختم که آنچه من خواستم نشد، آنچه خدا خواست شد...

امام علی علیه السلام

پ ن:

عجب حدیث ساده و زیبایی...

صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 222 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:06

گاهی زندگی سخت و گاهی ما سخت ترش میکنیمگاهی آرامش داریم و خودمان خرابش میکنیمگاهی خیلی چیز ها رو داریم اما محو تماشای نداشته هایمان میشویمگاهی حالمان خوب است اما با نگرانی فردا خرابش میکنیمگاهی میشود بخشید اما با انتقام ادامه اش میدهیمگاهی میشود ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدهیمگاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدهیموگاهی...گاهی...گاهی...تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدانیم یا نمیخواهیم بدانیمکاش یادمان نرودیکبار زنده ایم و زندگی میکنیمفقط یکبار...!! پ ن:زندگیمان را خیلی سخت گرفتیم با یک سری چیز های بی ارزش...یه جایی خوندم نوشته بود: خوشبخ صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:05

این "شور" که در موقع دیدار رقم خورد

طعنه به دل مطرب و آواز و غنا زد...!

صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 253 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:03

یه چند ماهی اصلا به وبلاگ سر نزدم، اصلا... و علتشم یکسری مسائلی بود که در زندگی اکثر آدما هست...!اگه ازم بپرسند که برگردی به دوران 10 سالگیت چیکار میکنی؟ میگم فقط صبــــــــرواقعا صبر خیلی مهمه که من تو زندگیم خیلی کم توجه کردم...الانم به چیزایی که خواستم و مناسب بود واسم رسیدم...اگه خدا بخواد تا چند روز دیگه هم "نون" من به "الف" تبدیل میشه!!! یادآوری کلام امیرالمومنین آقا علی بن ابی طالب علیه السلام:خدا را در این شناختم که هر چه را او خواست شد و هر چه را من خواستم نشد... پی نوشت:اولین شب زندگی خوابگاهی مقطع کارشناسی ارشد و اولین پستم... صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 16:01

سهم من فقط شنیدن خاطراتشون بود...!حدود دوماه پیش شب با تعدادی از دوستان به کویر خارا رفتیم که بارش شهابی برساوش رو ببینیم و لذت وافری بردیم از آسمان اونجا...صبح هنگام برگشت توی ماشین که پنج نفر بودیم بچه ها شروع کردن به بیان خاطرات سفرشون به کربلا...جوری تعریف و تشریح میکردند که انگار داشتم میدیدم کربلا رو...یکیشون میگفت وقتی میری تله زینبیه دیونه میشی و... یکیشون میگفت وقتی لحظه اول ضریح رو میبینی.... یکیشون میگفت پیاده روی اربعین چه صفایی داشت و...من فقط گوش میکردم انگار سهم من فقط گوش کردن خاطرات سفرشون بود و نه بیان خاطرات...امان...یکی از دوستان توی ی صبـــــــــر...

ما را در سایت صبـــــــــر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 212 تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 15:59

صفحه بندی